داستانهای من و دخترم
دیروز داشتم تدارک یک مهمانی خداحافظی رو می دادم. بالاخره دوست عزیزم به همراه دختر و همسرش بعد از تلاشهای فراوان موفق به مهاجرت شده و من هم که نبات همگی دوستان ، تصمیم گرفتم واسه جمعه مهمانی بگیرم.

رها مشغول تصویرسازی یک کتاب داستان بود !!!!!!!!!!!!!!!!! (که البته تنها راه آروم نگه داشتنش در اون لحظه بود) و من هم تند تند به دوستانی که باقی موندن و الان دیگه به زور به تعداد انگشتان دست شدن زنگ می زدم. وسط تلفن زدنها دیدم رها اومده و با چهره ای گرفته روبروم وایساده.

رها:مامان یعنی آنیتا اینها دیگه بر نمی گردن؟

من: نه عزیزم. برای همین داریم باهاشون خداحافظی می کنیم.

رها: یعنی دیگه نمیشه بریم خونشون؟

من: نه دیگه. خونشون یک جای خیلی خیلی دور میره.

رها: چرا ما نمیریم یک جای خیلی خیلی دور؟

من: .......... خوب برای اینکه این تصمیم سختیه. ما می خوایم پیش خانوادمون بمونیم.

رها:چرا؟ من نمی خوام پیش خانواده بمونم.

من: آخه اگر بریم یک جای دور تو نمی تونی مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله و دوستت رو دیگه ببینی. دیگه بابابزرگ نمی تونه ببرت پارک، دیگه نمی تونی پیش مامان مهین بمونی. دلت واسشون تنگ میشه.

رها: نه، من دلم واسه هیچکی تنگ نمیشه. خودم که بزرگ شدم میرم یک جای دور. دلم واسه شما هم تنگ نمیشه!

(خوب البته در اینجا خودم هم دچار دوگانگی شدم، شاید تاکیدم روی احساساتش باعث مبارزه طلبی بیشتر رها شده بود! و از طرفی من هم از ترس جدایی دارم تلاش می کنم که برای همیشه دخترک رو کنار خودم نگه دارم. یاد اولین باری که دکتر صنعتی ازم پرسید چرا اسم دخترت رو رها گذاشتی افتادم...................... نه بهتره رها رو رها کنم )



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/06/03ساعت 10:50  توسط شورا | 

توي راه مهد بوديم و مثل هميشه بالاخره بعد از بازي و شعرخوندن و توضيحات در مور ماشينها سر بحث باز شد!!!

.............................

 رها: عصر بريم خونه مامان مهين؟

من:‌نميشه،‌آخه اونا روزه هستند و تا افطار مي خوان استراحت كنند. شايد شب بريم.

 رها: روزه چيه؟

من: يعني از وقتي خورشيد در بياد تا وقتي خورشيد دوباره بره پشت كوه نبايد چيزي بخورن،‌نه غذا ،‌نه آب.

رها: پس چي كار مي كنن؟

من:‌نماز مي خونن و دعا مي كنن.

انگار كه داغ دلش تازه شده باشه،‌ پرسيد:‌تو چرا نماز نمي خوني؟

من: براي اينكه مسلمونها نماز مي خونن!!!!!!!

رها: مسلمون يعني چي؟

من:‌مسلمونها كسايي هستند كه مي گن خدا گفته (يه دفعه حرفم رو تصحيح كردم) البته كسايي هستند كه اول مي گن خدا هست و بعد مي گن .........(پريد وسط حرفم)

رها:‌تو مي گي خدا هست؟

من: من مي گم نمي دونم .

يك دفعه تن صداش رو بالا برد و خيلي مطمئن گفت: ولي خدا هست،‌من مي دونم. من پيشش بودم... آخه وقتي ناراحتم ميرم آروم گريه مي كنم و مي گم كاش پيش خدا بودم و كاش پيش تو نيومده بودم. آخه خيلي خوب بود كه پيش خدا بودم..............(توي فكر رفته) شما هم پيش خدا بوديد، تو و بابا عماد. ولي شما يك جاي ديگه بوديد. بچه ها هم يك جاي ديگه.(بازم توي فكره،‌انگار داره تصويرسازي ميكنه)

من(شوكه):....... مگه تو يادته.

رها: نه ،‌ولي مگه ميشه خدا نباشه. اگه نباشه ما چجوري درست شديم. از استخون كه درست نشديم........

من : ولي من يادم نيست............... شايد هم تو درست بگي.

رها:‌خوب مسلمون چي بود؟

من: بعضي از كسايي كه مي گن خدا هست، مي گن خدا كسايي رو مي فرسته تا به ما بگن چي كار بكنيم. بعضي ها مي گن خدا موسي رو فرستاده اونا يهودين،‌ بعضي ها مي گن خدا عيسي رو فرستاده اونا مسيحين و بعضي ها مي گن خدا محمد رو فرستاده ،‌اونا مسلمونن.

رها:‌ ماما ن مهين چي مي گه؟

من: مامان مهين مي گه خدا محمد رو فرستاده. ولي تو بايد خودت به يك نتيجه برسي (در حالي كه سعي مي كردم خونسرد باشم)

خلاصه مجبور شدم پيامبران اولوالعظم رو يكي يكي معرفي كنم به همراه كتابها و مكانهاي مذهبي و نوع پرستششون. همينطور مجبور شدم اشاره كنم به ساير پيامبران و ساير اديان......

در نهايت رها جان اعلام كردند مي خواهند مسيحي باشندتا بتوانند در كيسيا (كليساي خودمان) آواز بخوانند.

و من همچنان در تلاش بودم تا آخرين توصيه هاي مادرانه ام رو ارائه بدم،‌ نفس عميق كشيده و آرام گفتم: بايد بزرگ بشي ........ كتابهاشون رو بخوني ............... باهاشون صحبت كني .........بعد .......تصميم بگيري .

رها بدون تامل : من تصميم رو گرفتم. مي خوام مسيحي باشم..................


........................................

حالا عذاب وجدان گرفتم. وقتي رفته بودم براي خودم و رها پاسپورت بگيرم و از مراحل سخت قبول عكس بي حجاب رها و دريافت اجازه خروج محضري از همسر و اجازه محضري پدر رد شدم و خواستم برگه مشخصات رو پر كنم توي برگه مشخصات  رها نوشتم:" مسلمان" . الان احساس خيانت در  امانت بهم دست داده. نكنه واقعا تصميم بگيره مسيحي بشه ......... نكنه براي تمديد پاسپورتش دچار مشكل بشه!!!!!!!!!!!!!!!! يعني تا اونوقت هنوز دوستانعزيزمون در حال چك كردن اعتقادات بقيه هستند !!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن:سبكمان را عوض كرده ايم. البته بايد گفت سبكمان را از وبلاگ دوست عزيزم مريم ،‌مامان مهشيد كش رفته ايم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/04/19ساعت 14:45  توسط شورا | 
مدت زيادي بود پس ورد وبلاگم يادم رفته بود. ولي خيلي اميد داشتم كه حافظه ام ياري كنه. متاسفانه خيلي گذشت و وقتي نااميد شدم يكي از دوستان خوبم روش راحت عوض كردن رمز رو بهم ياد داد.

اميدوارم پيشرفت آلزايمرم طولاني تر بشه و از نوشتن دور نمونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/04/19ساعت 12:43  توسط شورا | 
دیروز با شنیدن خبر زلزله ۸/۷ ریشتری واقعا حالم بد بود. توی شرکت که با همکارا در حال سرچ کردن اخبار زلزله بودیم و توی راه خونه هم با عماد داشتیم در این مورد بحث می کردیم. عماد هم که علاقه مند به حرف زدن در این مورد، شروع کرد که زلزله در تهران چطوریه و چی میشه و هیچ راهی نداره و ..... خلاصه رها در تمام مدت ساکت بود و ما هم به خیال اینکه خوابه زیاد نگران حرفامون نبودیم.

تا رسیدیم خونه زدیم بی بی سی، تا از اوضاع و احوال مردم خبر بگیریم. اخبار اول هم که در مورد زلزله بود ولی هنوز از تعداد کشته ها خبری نبود. رها بالاخره صداش در اومد شروع کرد به پرس و جو: مامان زلزله یعنی چی؟ چرا اونجا زلزله اومده؟ خونه ما هم زلزله میاد؟ ما میمیریم؟ دستمون قطع میشه؟

دچار شک شده بودم. آیا باید آرومش می کردم و نمی ذاشتم از الان با این ترس آشنا بشه؟ ترسی که ۲ سال نذاشته بود شبها خواب راحت داشته باشم، یا اینکه باید بهش حقیقت و می گفتم و راه محافظت از خودش رو بهش یاد می دادم؟

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم بهش راستش رو بگم. احتمال خطر هست و دخترم باید با راههایی که ممکنه بتونه نجات پیدا کنه   آشنا بشه! اما همین حرفا باعث شد که دیگه من رو ول نکنه. یک بند می گفت: مامان من می ترسم!!!!!!! بریم کیش که زلزله نمیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!! کجا زلزله نمیاد. توی فضا هم زلزله میاد؟

نمی دونم کی بهش گفته بود کیش زلزله نمیاد و یک بند اصرار می کرد که خونه رو عوض کنیم! خلاصه دیدم عجب اشتباهی کردم و نه الان راه پیش دارم نه پس. در نتیجه بهش از استحکام ساختمونی که بابازرگش ساخته و شرایط خوبی که ما در کنار هم (منظور زندگی پدرسالاری است یعنی زندگی به همراه تمام اعضای خانواده در یک ساختمون) داریم گفتم و اینکه ما خیلی خوش شانسیم که بالاخره یکی رو داریم که نجاتمون بده! اونم آقاجونه که خیلی خیلی قویه!!!!!!!!

خلاصه رها داشت آروم می گرفت که خبر دوم بی بی سی بمبهایی رو نشون داد که توی ماراتن منفجر شده بود. رها گفت : مامان ، بمب چی ؟ اگه بمب بترکه من میمیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دستم چی، قطع می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تلویزیون رو خاموش کردم. گفتم عزیزم بالاخره هممون میمیریم حالا یا با بمب یا با زلزله یا با .................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/01/28ساعت 15:21  توسط شورا | 

چهارشنبه مهد رها تعطیل بود مجبور شدم ببرمش شرکت. خیلی نگران بودم ، مخصوصا اینکه از صبح تا عصر سر کار بودم و بعد هم مهد رها جشن بود و نباید واسه اجراشون خسته می شد از طرفی رها هم نمی تونست بیکار بشینه و از من می خواست یا باهاش بازی کنم یا کاری بهش بدم تا حوصله اش سر نره!

منم برای اینکه حوصلش سر نره تا جایی که می شد توی کارهای شرکت دخیلش کردم ، مخصوصا اینکه توی اسفند ماه سر ما خیلی شلوغ می شد. واسه همین هر چی ارسال نامه داشتم به رها گفتم ببره به بخشهای مختلف شرکت و اون مجبور بود از این طبقه بره اون طبقه. ولی بازم گفت بهم کار بده، واسه همین بهش یاد دادم تا کپی های لازم واسه پرونده ها رو بگیره، کاغذهای قراردادها و نامه ها رو جدا کنه، پرینتها رو طبقه بندی کنه و خلاصه حسابی به من کمک کنه. اینطوری اصلا حوصله اش سر نرفت چون نتونست یک لحظه استراحت بکنه!!!!خوشبختانه واسه جشن هم همه چیز به خوبی گذشت!

  ۵ شنبه هم که عماد سر کار بود و مامان و بابا هم نبودن و علاوه بر اینکه رها خانوم از آخرین جلسه کلاس موسیقی غیبت کرد، مجبور شد دوباره همراه من  بیاد سر کار. خوشبختانه برعکس همیشه که مدیرمون توانائیهای ما رو نادیده می گرفت اینبار توانائیهای رها رو بسیار مورد توجه قرارداده بود و دیده بود که دخترکم حسابی داره به پیشبرد کارهای شرکت کمک می کنه. در نتیجه نزدیکای ظهر رها خانوم رو صدا کرد و ۲ تا تراول ۵۰ هزار تومنی توی پاکت داد بهش و گفت این واسه دختر خانوم سخت کوش. و البته بهش توصیه کرد که اصلا این پاکت رو دست مامانت نده:((((((((((((((((((((

اما از اونجایی که رها بسیار خوب تربیت شده!!!!!!!! تا اومد توی اتاق من بهمگفت: مامان این و عمو داد و گفت به مامانت نده ولی من می خوام بدمش به تو:)))))))))))))))))))))))

وقتی داستان رو واسه عماد تعریف کردم خیلی خوشحال شد! با هم به این نتیجه رسیدیم بهتره رها رو بفرستیم سر کار و خودمون استراحت کنیم. آخه دیگه سنی از ما گذشته و زمان اون رسیده که اون دیگه باید از ما مراقبت کنه و ما بازنشست بشیم!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/12/26ساعت 16:9  توسط شورا | 

امروز دوست دارم لینک یک کتاب خیلی خوب رو که تازگی خوندم بذارم: فریدون 3 پسر داشت نوشته عباس معروفی. فوق العاده است .کاش دوستان بخونن و بیایم نظراتشون رو راجع بهش بگیم! این لینکش:

http://fereydoon.malakut.org/fereydoon.pdf

و یک فیلم فوق العاده هم که تازگی دیدم"پله آخر" کارگردان: علی مصفا. که تازگی توی سینماها نمایش می دن! واقعا خوب بود. دوست دارم در مورد اون هم نظرمون رو بگیم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/12/16ساعت 10:33  توسط شورا | 

امروز توی ماشین نشسته بودیم و به سمت مهد می اومدیم. سعی داشتم با ابداع یه بازی سر رها رو گرم کنم که هی نگه حوصلم سر رفت، پس کی می رسیم؟ واسه همین به پیشنهاد خودش شروع کردیم شمردن چترهایی که آدمها داشتن!

رها گفت: مامان چرا همه چتر سیاه دارن؟ گفتم: نه ، بعضی ها چتر رنگی دارن. رها گفت: مامان بیشترشون سیاه رو دوست دارن. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب چی باید می گفتم. می گفتم : ملت افسرده اند؟ گفتم : عزیزم هر کسی یه سلیقه ای داره !

 

کمی بعد از این بازی خسته شد و خواست رو شیشه نقاشی کنه. گفت چرا الان که بارون میاد نمی شه رو شیشه ها نقاشی کشید؟ همیشه می شد! گفتم :نه مامان، وقتی هوا سرد باشه می شه! گفت: آخه چرا هوا سرد نیست؟ مگه زمستون نیست؟ چرا برف نمیاد؟ گفتم: خوب چون تازگیها زمستونها کمتر از قبل سرده و برف میاد، آخه هوا گرمتر شده.

کمی به فکر فرو رفت و بعد از مدتی گفت: کاش خدا نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(راستش خیلی هیجان زده شده بودم. فکر کردم یعنی بی خدایی من هم روی بچه تاثیر گذاشته! یه حس دوگانه داشتم. عذاب وجدان همراه با لذت)!واسه همین قبل از اینکه بپرسم آخه چرا ،گفتم: مگه خدا هست؟ اونم نه گذاشت و نه ورداشت با قطعیت گفت: بللللللللللللللللللللللللللللله! 
کم آورده بودم ،گفتم: خوب حالا چرا دوست داری نباشه؟ گفت: آخه هوا رو گرم کرده تا برف نیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

نمی دونستم چی کار کنم خدا رو ضایع کنم یا خودمون رو! خیلی تلاش کردم که به خواسته درونیم غلبه کنم  واسه همین گفتم: رها جون، آدمها باعث گرم شدن هوا شدن. چون یک عالمه کارخونه درست کردن و یک عالمه ماشین تا ما بتونیم بریم سر کارمون.

یکدفعه پرید وسط حرفم که: می دونستم ، همش تقصیر توئه که برف نمیاد. آخه چرا ماشین میاری من که می گم با مترو بریم!

فهمیدم در هر صورت خودمم که ضایع می شم:(((((((((((((((((

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/12/15ساعت 14:1  توسط شورا | 

دیروز مهد رها خانوم جلسه بود. من چون مرخصیهام زیاد شده نمی تونستم اول جلسه حاضر باشم . وقتی رسیدم جلسه شروع شده بود و خانم شیبانی عزیز هم که تازه چند روزی است از ینگه دنیا آمدن در جمع بودن و داشتن درخصوص شرایط خانواده های مهاجر صحبت می کردن! در واقع صحبتشون این بود که مهم نیست کجا دارید زندگی می کنید بلکه مهم اینه که فکرتون رو درگیر و نگران نکنید. من که کاملا موافق بودم. نمی دونم شاید من دیگه زیادی خودم رو درگیر  نمی کنم و من باید کمی برعکس عمل کنم!

بعد با رها جون رفتیم خونه یک خاله مهربون و مجرد که رها حسابی عاشقشه و دوستش داره. منم که از این فرصت استفاده کردم و 2 ساعتی جیم شدم و رفتم  گروه. توی گروه هم بحث رقابت ما به بچه هامون بود!!!!!!!!!!!!

رها جون هم حسابی پیش مامان خاله اش بلبل زبونی کرده بود و اعلام کرده بود قراره با پویان ازدواج کنه. البته حسابی واسه پویان خان هم تبلیغات کرده بودن و گفته بودن علاوه بر خودشون فاخته و آمیتیس هم متقاضی ازدواج با پویان می باشند ولی پویان قصد داره به همه این دوستان نه بگه و با دختر خالش نیلوفر ازدواج کنه. مامان خاله حسابی شکه شده بود فکر کنم تعجب می کرد که چطور دخترشون با 33 سال سن هنوز کسی رو انتخاب نکرده و یا وارد رقابتی چنین تنگاتنگ که احتمال موفقیتش هم کمه نشده ولی دخترک 5 ساله من حتی از اینکه در رقابتی شرکت کنه که احتمال باختش زیاده هراسی نداره و با غرور از این موضوع حرف می زنهسوال
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/12/14ساعت 11:1  توسط شورا | 

هر روز که می رم مهدکودک دنبال رها تا بریم خونه، باید منتظر شنیدن غرغرهاش باشم. اصرار می کنه که خونه یکی بریم. قبلا بیشتر خونه دوستای من مد نظرش بود که خوب من هم بسیار استقبال می کردم و سریع زنگ می زدم به دوست منتخب و بهش می گفتم : ما داریم میایم:)))))))))

ولی تازگیها واسه خودش برنامه ریزی می کنه که خونه یکی از دوستای اون بریم:(((( مخصوصا آمیتیس که یکی از بهترین دوستاش. این آمیتیس خانوم یکی از شیطون ترین دخترای است که من تا به حال دیدم و نمی دونم چرا از بین همه دوستای مهدکودکش رها رو واسه صمیمی شدن انتخاب کرده. یعنی دختری است کاملا یک کلام. البته خیلی هم نازه، و تنها مشکلی که من با رفتن خونه اونها دارم ،برمی گرده به وقتی که قرار میشه بعد از چندین ساعت بالاخره خونه اونها رو ترک کنیم.

اشکهایی که آمیتیس می ریزه هر آدم سنگ دلی رو به رحم میاره. وقتی می بینی یک دختر تقس و یک دنده حالا آروم شده و با اون چشمای عسلی و موهای فرفری خوشگلش روبه روی تو وایساده و اشک می ریزه و می گه: "مامان رها، تو رو خدا، جون مادرتون!!!!!!!! بذارید رها اینجا بمونه:(((("مقاومت در مورد همچیتپن خواسته ای سخت میشه. من که کم میارم چه برسه به رها! اگه یک کمی پررو تر از این بودم سریع به مامان آمیتیس می گفتم: نمی شه شب رو خونتون بمونیم. مخصوصا اینکه خونشون یک کوچه پائین تر از مهدکودکه و دیگه صبح لازم نیست من ساعت 6 از خواب پاشم و یک ساعت هم توی راه باشیم:))))))

اما حیف هنوز یک کمی خجالتی ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/12/08ساعت 16:27  توسط شورا | 
2 شب میشه که رها یک مکان جدید توی خونه واسه بازی پیدا کرده. کمد رخت خوابها. چند تا عروسک بر میداره و به من می گه خودش و عروسکها رو بذارم رویه رخت خوابها و در رو ببندم. اونوقت واسه چند دقیقه می تونم با خیال راحت برم بشینم پایه اخبار بی بی سی یا 200 تا از شبکه های ماهواره رو بالا و پائین کنم. اما وقتی به کانال  200 می رسم ، رها از من می خواد کمکش کنم تا از توی کمد بیاد بیرون .اونوقته که مستقیم میاد تا سر از کار مامانش در بیاره ، می خواد بشینه و همراه من کانالها رو بالا پائین کنه .خوب من هم که با تحقیقات انجام شده باید جلوی تلویزیون دیدن اون رو تا حد ممکن بگیرم ، درنتیجه  مجبورم تلویزیون رو خاموش کنم و برم تویه آشپزخونه و بالاجبار کمی از  کارهای خونه رو انجام بدم. اون موقع هم رها خانوم میاد و با اصرار می خواد که با من در تمام کارها از جمله شستن ظرف و تمیز کردن زمین و غذا پختن ( که البته این مورد کمتر توی خونه ما اتفاق می افته) همراهی کنه!!!!!!!!

در واقع با علاقه مند شدن رها به کمد رخت خوابها یاد خودم افتادم .در اون سن من هم واقعا از بازی کردن وسط رخت خوابها لذت می بردم. البته من هیچوقت تنها نبودم. همیشه یا با خواهر و برادرم بازی می کردم یا وقتی مهمون داشتیم با بچه ها همه رخت خوابها رو تو اتاق پخش می کردیم و حسابی بپر بپر می کردیم.

از اون جالبتر وقتی بود که به اصفهان می رفتیم. اونجا مادربزرگم  به جای کمد رخت خواب یک اتاق داشت که پر بود از تشک و بالش و لحاف .  اونجا اتاق بازی من وبچه های فامیل بود. هواپیما می شدیم و روی رخت خوابها فرود می اومدیم یا اینکه ورزشکارایی می شدیم که باید از روی تمام موانع می پریدیم، یا عراقیهایی که خوبها بهشون حمله می کردن و نابودشون می کردن.خلاصه خیلی خیلی توی اون اتاق خوش می گذشت.

یک روز من و پسر خالم توی همون اتاق یک تصمیم بزرگ گرفتیم،تصمیم گرفتیم  که همونجا با هم ازدواج کنیم. اون من رو بغل کرد و بوسید و ما توی عالم بچگی زن و شوهر شدیم. حالا  نمی دونم اون خنده ها و بازیها،من رو به فکر عروس شدن انداخته بود یا شجاعتی که پسر خاله توی مبارزه با عراقیها به خرج داده بود یک مرد ازش ساخته بود!!!!!!!!!!!!!!!

متاسفانه هنوز روانشناسها و کتابهای کودک محور در مورد نوع واکنشی که والدین باید داشته باشن چیزی نگفته بودن یا شاید هم گفته بودن و جنگ همه رو از یاد مادرهای ما برده بود چون وقتی با خوشحالی اونها رو در جریان تصمیم بزرگمون گذاشتیم علاوه بر اخم و تخم و دعوایی که با ما کردن برای همیشه اتاقمون رو از ما گرفتن.در اون اتاق برای همیشه بسته شد و کودکیهامون پشت اون در توی اتاق جا موند!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/30ساعت 13:25  توسط شورا |